![]() |
![]() |
|
| حرکتی در مبارزه با ظلم و تحجر |
|
در یکی از اتاقهای دانشگاه نشسته بودیم و همراه دوستان گپ میزدیم که تلفن زنگ زد و یکی از رفقا گوشی را برداشت. و ظاهراً بنده خدایی با آب و تاب دنبال یکی از اعضای بسیج دانشجویی در آن اتاق میگشت! رفیق ما که دنبال شر نمیگشت گوشی رو دست ما داد و گفت ببین چی میگه. یه بنده خدایی که با تواتر خوبی هی برادر، برادر میکرد با کلی معذرتخواهی و بدون اینکه خودش رو معرفی کنه به ما گفت که بنده الان انقلابم و باید شما رو جلوی درب اصلی دانشگاه ببینم. ما هم که مبهوت شده بودیم و اصرار این بنده خدا رو میدیدیم بدون اینکه پاپیچ طرف بشیم گفتم ساعت 2 بیا جلوی درب اصلی دانشگاه. اون طرف هم با کلی خوشحالی و تشکر و التماس دعای ویژه!!! خداحافظی کرد. ساعت دو ما رفتیم جلوی درب اصلی دانشگاه و یه بنده خدای سی یا سی و پنج ساله رو دیدیم که به ما سلام کرد. نیست قیافه ما هم از دور داد میزد که از برادران انصار حزب ا... ! هستیم مجدداً کلی عذر خواهی و تشکر کرد و بعد از آن هم بدون هیچ مقدمهای رفت سر اصل مطلب که بله ما از ارومیه اومدیم تهران (البته لهجه ترکی نداشت و فکر کنم لهجهاش رو عمل کرده بود). خانم ما دستشون حساسیت داشت و نمیتونستون اونجا فعالیت کنن و برای همین هم از طریق دوستان و آشنایان آمدیم تهران بلکه کار خانم ما جور بشه و قصد داشتیم سه روزه برگردیم. الان نزدیک هفت روزه ما تهرانیم و هنوز کار ما انجام نشده. بعد شروع کرد به صحبت راجع به اینکه من خودم یه مدتی توی سپاه بودم! و توی بسیج هم فعالیت میکردم و بعد هم به عنوان مدرک، کارت شناسایی نیروی انتظامی! خودش رو که به نظر تقلبی میاومد رو رو کرد و گفت مخلص شما فلانی هستم و ما کلاً خیلی کار فرهنگی و کار پیمانکاری!!! انجام میدهیم و الان هم خودم مداحم! و از این جور حرفها که بالاخره به ما اثبات بکنه که ما هم از خودتونیم و دیگه نوکرتیم دیگه.! و بعد حرف اصلیش روبزنه که اتفاقاً بعد از تمام این قصهها زد و گفت: حقیقت امر اینه که حساب سیبای ما خالیه و میخواستیم بدونیم از کجا میتونیم کمکی رو قرض کنیم! و بعداً برگردونیم. بنده خدا حرفهای بود و نمیگفت اگه میشه از بودجه مجموعه خودتون به ما کمک کنید که من هم در کمال خونسردی بهش گفتم چرا با بستگانتون تماس نمیگیرید تا در حساب سیبای شما پول بریزند و اون هم بدون اینکه نشون بده دسپاچه شده گفت بستگان ما پخش هستند و پیدا کردنشون مشکله! و برای همچین کاری که لازم نیست اونها رو خبر کنیم و تلویحاً میخواست به ما بگه که تا وقتی شما به این مؤمنی! باتقوایی! مهربان! عضو بسیج و از این جور چیزا هستی اصلاً لازم به این کار نیست و من هم که داشتم جوش میآوردم گفتم ما که منابع بودجه برای این کارها نداریم! و شما اگه کارتون ضروریه با آقای فلانی در دانشگاه از طریق همین نگهبانی تماس بگیرید احتمالاً کارتون راه میفته و بعد داشتم راهنماییاش میکردم به نگهبانی که یه دفعه رنگش برگشت و گفت فکر میکنید صلاح باشه، ما هم که کم نمیآوردیم گفتم کاملاً؛ و بنده خدا از ما خداحافظی کرد و گفت بریم یه مشورتی بکنیم! (البته با کسی که نبود) و راهش رو کشید و رفت. این داستان لااقل برای خود من چند نتیجه اخلاقی داشت: 1) ما در کلاهبرداری و حتی کلاه سر ملّت گذاشتن واقعاً به خودکفایی رسیدیم و باید این هنر بومی را گسترش دهیم و به دنیا برای استفاده سیاسیون خدمتگزار و مالمردم خور و لابیکاران حرفهای کشورها صادر کنیم! 2) کار فرهنگی را میتوان به صورت پیمانکاری و یا کنتوراتی انجام داد! 3) هنوز بهترین قشر برای پر کردن جیبها از طرف متکدیان بیآبرو و کلاهبرداران حرفهای از قبیل این آقا همین آدمهای ریشوی تسبیح به دست و یقه بسته هستند که سر دلِ نازک و روحیه عاطفی و عشقِ به ثوابی که دارند بهترین گزینهاند؛ خرجش هم چهار تا آیه و حدیث و یه نمه نقش بازی کردنه و خداییش میارزه به منت کشیدن از یک بچه پولدار قرتی غربزده! و مستر همفر (جاسوس انگلیسی سیصد سال پیش) میگوید: مسلمانان عادتی دارند و آن اینکه نسبت به فردی که ادعای مسلمانی میکند اصلاً بدبین نمیشوند و از او به گرمی پذیرایی میکنند و این مقوله من را در رسیدن به اهداف کشورم بسیار یاری کرد. 4) این قبیل اتفاقات علاوه بر اینکه نوید بخش این موضوع است که تا امروز باز هم ملت در زندگیشان، دست به دامان دین باقی ماندهاند و آن را پناهگاه محکم خود میدانند باید ملت مسلمان توجه داشته باشند که اگر پیامبر واقعی وجود نداشت پیامبر دروغینی هم به وجود نمیآمد. لذا بدون اینکه بخواهیم صورت مسأله رو پاک کنیم و از این روضههای جدایی دین از سیاست و نئوفلانیسمهای مدرن بخوانیم سعی کنیم تا هنر جمع بین واقعیت و معنویت را با عقل و نقل و تاریخ و امثالهم درک کنیم و سعی کنیم تا اسلام ناب را بفهمیم و به کار بگیریم و اسلام گل و بلبل یا تحجر یا اسلام آخوندهای درباری و آمریکایی و یا اسلام جنگ و حمله صِرف و یا تسامح صِرف که روضه تمام این حرفها کلاس دوم در گوشمان خوانده شده و سرهای داعیهداران آن به دیوارهای بتونی برخورد کرده را به زبالهدان تاریخ بریزیم و بازیافت هم نکنیم و با چشمانی باز به این برسیم که اینها نقطه توقف مسلمانان نیست و به قول امام، مسلمانان باید به فکر تعادل قوا به نفع خود دردنیا و فتح سنگرهای کلیدی جهان باشند تا این خنزرپنزرها و گیرها و گلوگاههای بنی اسرائیلی (البته خنزرپنزرهاش برای خودم بود و به واسطه وزن شعری آوردمش). والسلام بنده عاصی، محمد جلال |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:17 توسط محمد |
|
|
به مطلبي كه امروز در صفحه اول روزنامه شرق در مورد سفر خاتمي به آمريكا چاپ شده حتماً رجوع كنيد. جاي تأمل دارد. بسيار هم جاي تأمل دارد! به سؤالات مطروحه دل بدهيد. نگاه من بدون جستجوگري در مورد جواب سؤالات بحث برانگيزي مثل تأمين شدن ويزا براي سيد محمد خاتمي با دستور مستقيم بوش و تأمين امنيت او در آمريكا كاملاً به اين امر مثبت است. اما چند نقد اساسي به حواشي و خود اين عملكرد دارم. 1- برخورد نابخردانه بسياري از دلسوزان بدون قطعي شدن مورد اتهام كه باعث فرصت سوزي شد. 2- آمادگي نداشتن آقاي خاتمي براي صحبت تهاجمي و زيركانه با مانيفستي كه از حضرت امام به ما رسيده است نه از يك دولت هشت ساله. به طور دقيقتر منظورم اين است به جاي انفعال پاسخگويي به شبهات بايد با اين همه گزكي كه ما از دولت امريكا و نه مردم آمريكا داريم داستاني منطبق بر ايدئولوژي اسلام ناب در برابر رسانه ها رقم بخوره كه حتي معادلات جهاني رو تعويض علامت بكنه اما روحيات شكل گرفته آقاي خاتمي اجازه چنين انتظاري رو به ما نمي ده. 3- پيام رهايي از چنگال استبداد و استعمار و سلطه جهاني و پيام صلح و دوستي براي ملتها بايد با مصاديق عيني از كشور عزيزمان و بيان مظلوميت هاي آن در طول تاريخ همراه باشد كه در اين صحبت ها (كه البته اگر از جانب نشريه فخيمه سانسور نشده باشد) بسيار نادر و اندك بود. 4- حرفهايي در قد و قواره رئيس جمهور بايد از دهان رئيس جمهور خارج شود و نه از جانب برادر سيد محمد. مثل مسائل هسته اي و راهكار تعليق!!!! و ايجاد اميد موهوم. حتي اگر بخواهيم بسيار ظريف و دقيق حضور رسانه هاي دنيا را هم لحاظ كنيم. دوستان فكر كنيد. به قول بيدل: نيست دامي جز تأمل، وحشي انديشه را. وحشي انديشه باشيد و محك عمل را هم فراموش نكنيد. با آرزوي شهادت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 15:58 توسط محمد |
|
|
چند روز پيش كه برادر كوفي عنان به كشور ما نزول اجلال فرمودند داشتم با خودم فكر ميكردم سياسيون محترم ما ظاهراًَ وقتي يك چهره مطرح جهاني وارد ايران مي شود بيشتر به فكر اين هستند كه چگونه با پنجاه تا بنز اين آقا رو اسكورت كنند و بعد هم با نيشهاي تا بنا گوش در رفته از اتاق جلسات خارج شوند و ابراز كنند كه به نتايج خوبي رسيديم و به همديگر در برابر رسانه هاي دنيا دست بدهند تا به دنيا اثبات بكنند كه چقدر بچه هاي سربزيري هستند و هميشه جلوي در خانه خودشان بازي ميكنند و تمام فكرشان را كه روي هم مي ريزند در مورد مسأله هستهاي ايران به اين نتيجه مي رسند كه ظاهراً جناب آقاي كوفي به نفع تيم ابرقدرتها توپ ميزنه و محافظه كاري جانب گرايانه دارند. يكي نيست كه به اين آقايون سياسيون بگه فَأينَ تَذهَبُون برادرها. سالهاست كه تكليف جناب آقاي عنان مشخص است و شما به جاي اينكه بيشتر به فكر استيصال حق براي كشورمان باشيد و با ادبيات و حربههاي سياسي قوي و استوار آقاي كوفي را در برابر رسانهها خلع سلاح كنيد تا مطالبي آنجا عنوان شود كه اكثر رسانه هاي دنيا مجبور شوند آن را سانسور كنند و جسورترين رسانه ها با انعكاس آن معادلات جهاني را به هم بريزند، نشستهايد و مشغول لاس سياسي با اين كوفي هستيد. و يك خبرنگار پاپتي بايد سؤال كند كه آقاي كوفي شما چرا با توجه به گزارش دقيق آژانس موضع صريح خود را اعلام نميكنيد و آقاي عنان آنجا اعتراف كند كه همكاسه آمريكايي هاست. واقعاً نمي دونم گير كار كجاست آقا؟! من نمي دونم آقاي متكي چه علاقهاي به چشم و ابروي آقاي عنان داره كه به جاي اينكه با سؤالات فكر شده دبير كل را در مخمصه قرار دهد تا حركت عملياتي براي استيصال حق واقعي كشورمان واقع شود فقط توضيح واضحات ميدهد كه خداي ناكرده اعلام نتيجه مذاكرات از طرف آقاي دبير كل منفي نباشد. بايد به آقاي احمدي نژاد و لاريجاني گفت چرا حافظه تاريخي و سياسي خود را در اين مواقع مرور نميكنيد. مگر شما نبوديد كه با شعار انقلابي بودن سر كار آمديد. ما هم از شما حمايت كرديم و انكار هم نميكنيم. پس چرا يكي به ميخ ميزنيد و يكي به نعل!! چرا يك موضع قوي را با سه حركت ضعيف از بين ميبريد. و اصلاً حرفهاي امام و رهبري براي شما محلي از اعراب دارد يا نه. مگر امام نگفت تا تعادل قوا به نفع مسلمانان در دنيا برقرار نشود از پا نخواهيم نشست. واقعاً شما كه مصلحت اين انقلاب را بهتر درك ميكنيد به ما بفرماييد كه محل تحقق اين حرفها در كجاست؟ آيا پهن كردن دامهاي سياسي براي شخصيت هاي كاريزماي جهان براي امثال شما كه انقلاب را درك كردهايد مشكل است. شما كه با اين لبخند هاي مضحك دست خود را از سر تسليم بالا برده ايد. يعني ميخواهيد بگوييد كه هنوز به اين پي نبرده ايد كه بازي هسته اي كه سر ايران در آورده اند فقط براي فرصت سوزي و خلع سلاح سياسي ايران است مگر ما به قول امام، مظلومين و پابرهنگان هميشه تاريخ نبوديم. آن بني صدر ملعون لا اقل تزش اين بود كه زمين را بدهد و زمان را بگيرد ولي بعضاً آقايون امروز دارند كاري ميكنند كه هم زمين را مي دهند تا 360 درجه دور كشور اسلامي مان در كشورهاي اسلامي همسايه زالو صفتان و گرگان انگليسي و آمريكايي جاي پا سفت كنند و هم، زمان را مي دهند تا نبرد استراتژيك عليه ايران را اول آنها طرح ريزي كنند. آقاي احمدي نژاد؛ يكسال گذشت و كارهاي ارزنده اي كه در دولت شما صورت گرفت جاي تقدير دارد اما ما از ابتدا گفتيم كه اين ملت با هيچكس عقد اخوتي نبسته است و خدا نياورد آن روزي كه به دست اين ملت كنار گذاشته شويد. ما از شما دولت اسلام ناب را ميخواهيم. اسلام شهادت و محبت. اسلام مبارزه و مهرباني. اسلام مبارزه با ظلم و تحجر و واپسگرايي. بيشتر از سهم و تكليفتان هم توقعي نداريم. عقيده ما بر اين است كه فردي را كه دوست داريم از او انتقاد مي كنيم و سعي داريم تا در اين مهم گوي سبقت را از نامحرمان و مغرضين برباييم. اما انتقاد ما كاملاً جدي و مكتبي است. شما و همراهانتان هم سعي كنيد تا مكتبي بمانيد. مكتب اسلام. مكتب اسلام ناب. با آرزوي شهادت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:44 توسط محمد |
|
|
بهتر است اين حرفها را دوستاني كه دم از خط امامي بودن مي زنند و در كاخهاي نياوران مشغول عيش و نوش و ترويج افكار امام!!! هستند و آخوندهاي محترمي كه ابراز عاشقي نسبت به شخصيت امام را مي كنند و خود را شاگرد درجه يك امام مي دانند و خدا را بنده نيستند و براي رسيدن به قدرت (البته به قصد خدمت، نه لذت!!!) سر و دست مي شكنند و ما شاء الله كم هم نمي آورند و هر از چند گاهي هم از امام و آقا براي موجه كردن چهره خدوم خود استفاده مي كنند! بخوانند. لطفاً با صداي بلند هم بخوانند تا خوب جا بيفتد. و بدانند كه امروز نسل سوم انقلاب همين كلام استوار را بر دهان ياوه گويان خواهند كوفت. و ديگر خط كشي هاي روحاني، سپاهي، دگر انديش، دانشجو، فرهنگي، فاميل و ... وجود نخواهد داشت.
كفر، كفر است، اگر بوذر اگر سلمان است كلام امام (ره) دسته اي ديگر از روحاني نماهايي كه قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي دانستند و سر به آستانه دربار مي ساييدند، يكمرتبه متدين شده و به روحانيون عزيز و شريفي كه براي اسلام آن همه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد كشيدند تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند. ديروز مقدسنماهاي بي شعور ميگفتند دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز ميگويند مسئولين نظام كمونيست شدهاند! تا ديروز مشروبفروشي و فساد و فحشا و فسق و حكومت ظالمان براي ظهور امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ را مفيد و راهگشا مي دانستند، امروز از اين كه در گوشهاي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسوولين نيست رخ ميدهد، فرياد وا اسلاما سر ميدهند! ديروز حجتيهايها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند، امروز انفلابي تر از انقلابيون شدهاند! ولايتيهاي ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شكسته اند و عنوان ولايت بر ايشان جز تكسب و تعيش نبوده است، امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي خورند! راستي اتهام آمريكايي و روسي و التقاطي، اتهام حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها، اتهام كشتن زنان آبستن و حليت قمار و موسيقي از چه كساني صادر مي شود؟ از آدمهاي لامذهب يا از مقدسنماهاي متحجر و بي شعور؟ فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعنها و كنايهها نسبت به مشروعيت نظام كار كيست؟ عوام يا خواص؟ خواص از چه گروهي؟ از به ظاهر معممين يا غير آن؟
از يك طرف وظيفه تبيين حقايق و واقعيات و اجراي حق و عدالت در حد توان و از طرف ديگر مراقبت از نيفتادن سوژه اي به دست دشمنان كار آساني نيست. با اين كه در كشور ما در اجراي عدالت بين روحاني و غير آن امتيازي نيست، ولي وقتي با متخلفي از روحانيت خوش سابقه يا بدسابقه برخورد شرعي و قانوني و جدي ميشود، فورا باندها فرياد ميزنند كه چه نشستهايد جمهوري اسلامي ميخواهد آبروي روحانيت را ببرد. اگر احيانا كسي مستحق عفو بوده و بخشيده شود، تبليغ مي كنند كه نظام به روحانيت امتياز بيجا مي دهد. مردم عزيز ايران بايد مواظب باشند كه دشمنان از برخورد قاطع نظام با متخلفين از به اصطلاح روحانيون سوء استفاده نكنند و با موج آفريني و تبليغات اذهان را نسبت به روحانيون متعهد بدبين ننمايند و اين را دليل عدالت نظام بدانند كه امتيازي براي هيچ كس قابل نيست و خدا ميداند كه شخصا براي خود ذره اي مصونيت و حق و امتياز قايل نيستم. اگر تخلفي از من هم سر زند مهياي مواخذهام.
جنگ ما جنگ فقر وغنا بود، جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد. چه كوته نظرند آنهايي كه خيال ميكنند چون ما در جبهه به آرمان نهايي نرسيده ايم، پس شهادت و رشادت و ايثار و از خودگذشتگي و صلابت بي فايده است، در حالي كه صداي اسلام خواهي آفريقا از جنگ هشت ساله ماست، علاقه به اسلام شناسي مردم در آمريكا و اروپا و آسيا و آفريقا يعني در كل جهان از جنگ هشت ساله ماست. من در اين جا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحليلهاي غلط اين روزها رسما معذرت مي خواهم و از خداوند مي خواهم مرا در كنار شهداي جنگ تحميلي بپذيرد. ما در جنگ براي يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستيم. راستي مگر فراموشي كرده ايم كه ما براي اداي تكليف جنگيده ايم و نتيجه فرع آن بوده است.
ما شعار سرنگوني رژيم شاه را در عمل نظاره كرده ايم، ما شعار ازادي و استقلال را به عمل خود زينت بخشيده ايم، ما شعار مرگ بر آمريكا را در عمل جوانان پر شور و قهرمان و مسلمان در تسخير لانه فساد و جاسوسي آمريكا تماشا كردهايم، ما همه شعارهايمان را با عمل محك زده ايم. البته معترفيم كه در مسير عمل، موانع زيادي به وجود آمده است كه مجبور شده ايم روشها و تاكتيكها را عوض نماييم. ما چرا خودمان و ملت و مسوولين كشورمان را دست كم بگيريم و همه عقل و تدبير امور را در تفكر ديگران خلاصه كنيم؟ من به طلاب عزيز هشدار ميدهم كه علاوه بر اين كه بايد مواظف القاء ات روحاني نماها و مقدس مابها باشند، از تجربه تلخ روي كار آمدن انقلابي نماها و به ظاهر عقلاي قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتي نکردهاند عبرت بگيرند، كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان فراموش و دلسوزيهاي بي مورد و ساده انديشيها سبب مراجعت آنان به پستهاي كليدي و سرنوشت ساز نظام شود. من امروز بعد از ده سال از پيروزي انقلاب اسلامي همچون گذشته اعتراف مي كنم كه بعض تصميمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمه كشور به گروهي كه عقيده خالص و واقعي به اسلام ناب محمدي نداشته اند، اشتباهي بوده است كه تلخي آثار آن به راحتي از ميان نمي رود، گرچه در آن موقع هم من شخصا مايل به روي كار آمدن آنان نبودم ولي با صلاحديد و تاييد دوستان قبول نمودم و الان هم سخت معتقدم كه آنان به چيزي كمتر از انحراف انقلاب از تمامي اصولش و حركت به سوي آمريكای جهانخوار قناعت نمي كنند در حالي كه در كارهاي ديگر نيز جز حرف و ادعا هنري ندارند. امروز هيچ تاسفي نمي خوريم كه آنان در كنار ما نيستند چرا كه از اول هم نبوده اند. انقلاب به هيچ گروهي بدهكاري ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاي فراوان خود را به گروهها و ليبرالها مي خوريم، آغوش كشور و انقلاب هميشه براي پذيرفتن همه كساني كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولي نه به قيمت طلبكاري آنان از همه اصول، كه چرا مرگ بر آمريكا گفتيد! چرا جنگ كرديد! چرا نسبت به منافقين و ضد انقلابيون حكم خدا را جاري مي كنيد؟ چرا شعار نه شرقي و نه غربي داده ايد؟ چرا لانه جاسوسي را اشغال كرده ايم و صدها چراي ديگر و نكته مهم در اين رابطه اين كه نبايد تحت تاثير ترحمهاي بيجا و بيمورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفين و متخلفين نظام، به گونه اي تبليغ كنيم كه احكام خدا و حدود الهي زير سوال بروند. من بعض از اين موارد را نه تنها به سود كشور نمي دانم كه معتقدم دشمنان از آن بهره مي برند، من به آنهايي كه دستشان را به راديو تلويزيون و مطبوعات مي رسد و چه بسا حرفهاي ديگران را مي زنند صريحا اعلام مي كنم : تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرالها بيفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقینن اسلام این مردم بیپناه را از بیین ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقی و نه غربی عدول نخواهم كرد، تا من هستم دست ايادي آمريكا و شوروي را در تمام زمينهها كوتاه مي كنم
مساله ديگر اين كه امروز مقابله و تجزيه روحانيت انقلابي به سود كيست؟ دشمنان از ديرباز براي اختلاف افكني ميان روحانيون آماده شدهاند. غفلت از آن، همه چيز را بر باد مي دهد. حال اختلاف به هر شكلي باشد، بدبيني شديد نسبت به مسوولين بالا باشد يا مرزبندي فقه سنتي و پويا و امثال آن. اگر طلاب و مدرسين حوزه علميه با يكديگر هماهنگ نباشند، نمي توان پيش بيني نمود كه موفقيت از آن كيست و اگر بر فرض محال حاكميت فكري از آن روحاني نماها و متحجرين گردد روحانيت انقلاب جواب خدا و مردم را چه مي دهد؟ انشاء الله در بين جامعه مدرسين و طلاب انقلابي اختلافي نيست، اگر باشد بر سر چيست؟ بر سر اصول يا بر سر سليقهها؟ آيا مدرسين محترم كه ستون محكم انقلاب در حوزههاي علميه بوده اند نعوذ بالله به اسلام و انقلاب و مردم پشت کردهاند؟ مگر همانها نبودند كه در كوران مبارزه حكم به غير قانوني بودن سلطنت دادند؟ مگر همانها نبودند كه وقتي يك روحاني به ظاهر در منصب هر جمعيت از اسلام و انقلاب فاصله گرفت، او را به مردم معرفي كردند؟ آيا مدرسين عزيز از جبهه و رزمندگان پشتيباني ننمودند؟ اگر خداي ناكرده اينها شكسته شوند چه نيرويي جاي آنان را خواهد گرفت؟ و آيا ايادي استكبار، روحاني نماهايي را كه تا حد مرجعيت تقويت نموده است، يا فرد ديگري را در حوزهها حاكم نمي كنند؟ و يا آنها كه در طوفان پانزده سال مبارزه قبل از انقلاب و ده سال حوادث كمرشكن بعد از انقلاب نه غصه مبارزه و نه غم جنگ و اداره كشور را خورده اند و نه از شهادت عزيزان متاثر شدهاند و با خيالي راحت و آسوده به درس و مباحثه سرگرم بوده اند مي توانند در آينده پشتوانه انقلاب اسلامي باشند؟
خلاصه اختلاف به هر شكلي كوبنده است وقتي نيروهاي مومن به انقلاب حتي به اسم فقه سنتي و فقه پويا به مرز جبهه بندي برسند آغاز باز شدن راه استفاده دشمنان خواهد بود، جبهه بندي نهايتا معارضه پيش مي آورد. هر جناح براي حذف و طرد طرف مقابل خود واژه و شعاري انتخاب مي كند، يكي متهم به طرفداري از سرمايه داري و ديگري متهم به التقاطي ميشود
كسي مدعي آن نيست كه مردم و پا برهنهها مشكلي ندارند و همه امكانات در اختيار مردم است. مسلم آثار ده سال محاصره و جنگ و انقلاب در همه جا ظاهر مي شود و كمبودها و نيازها رخ مينمايد ولي من با يقين شهادت مي دهم كه اگر افرادي غير از روحانيت جلو دار حركت انقلاب و تصميمات بودند امروز جز ننگ و ذلت و عار در برابر آمريكا و جهانخواران و جز عدول از همه معتقدات اسلامي و انقلابي چيزي برايمان نمانده بود. لازم به يادآوري است كه ذكر شمه اي از وقايع انقلاب و روحانيت به معناي آن نيست كه طلاب و روحانيون عزيز در فرداي اين نوشته حركت تند و انقلابي بنمايند، بلكه هدف، علم و آگاهي به نكتههاست كه در انتخاب مسیر با بصيرت حركت كنند و خطرها و گذرها و كمينگاهها را بهتر بشناسند. اما در مورد روش تحصيل و تحقيق حوزهها، اين جانب معتقد به فقه سنتي و اجتهاد جواهري هستم و تخلف از آن را جايز نمي دانم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ولي اين بدان معنا نيست كه فقه اسلام پويا نيست، زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند.
حكومت در نظر مجتهد واقعي فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشان دهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگي است، فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است. هدف اساسي اين است كه ما چگونه ميخواهيم اصول محكم فقه را در عمل فرد و جامعه پياده كنيم و بتوانيم براي معضلات جواب داشته باشيم و همه ترس استكبار از همين مساله است، كه فقه و اجتهاد جنبه عيني و عملي پيدا كند و قدرت برخورد در مسلمانان به وجود آورد. استكبار غرب شايد تصور كرده است از اين كه اسم بازار مشترك و حصر اقتصادي را به ميان بياورد ما در جا مي زنيم و از اجراي حكم خداوند بزرگ صرف نظر مي نماييم. خيلي جالب و شگفت انگيز است كه اين به ظاهر متمدنين و متفكرين وقتي يك نويسنده مزدور با نيش قلم زهر آگين خود احساسات بيش از يك ميليارد انسان و مسلمان را جريحهدار ميكند و عده اي در رابطه با آن شهيد ميشوند برايشان مهم نيست واين فاجعه عين دموكراسي و تمدن است، اما وقتي بحث اجراي حكم و عدالت به ميان مي آيد، نوحه رافت و انسان دوستي سر ميدهند. ما كينه دنياي غرب را با جهان اسلام و فقاهت از همين نكتهها به دست مي آوريم. قضيه آنان قضيه دفاع از يك فرد نيست، قضيه حمايت از جريان ضد اسلامي و ضد ارزشي است كه بنگاههاي صهيونيستي و انگليس و آمريكا به راه انداخته اند و با حماقت و عجله خود را رو به روي همه جهان اسلام قرار داده اند.
‹برادر حسن روحاني، همشهري عزيز من، حتماً بخوانند› آنان كه هنوز بر اين باورند و تحليل مي كنند كه بايد در سياست و اصول ديپلماسي خود تجديد نظر نماييم و ما خامي كرده ايم و اشتباهات گذشته را نبايد تكرار كنيم و معتقدند كه شعارهاي تند يا جنگ سبب بدبيني غرب و شرق نسبت به ما و نهايتاً انزواي كشور شده است و اگر ما واقع گرايانه عمل كنيم، آنان با ما برخورد متقابل انساني مي كنند و احترام متقابل به ملت ما و اسلام و مسلمين ميگذارند، اين يك نمونه است كه خدا ميخواست پس از انتشار كتاب كفر آميز آيات شيطاني در اين زمان اتفاق بيفتد و دنياي تفرعن و استكبار و بربريت چهره واقعي خود را در دشمني ديرينه اش با اسلام بر ملا سازد تا ما از سادهانديشي به در آييم و همه چيز را به حساب و اشتباه و سوءمديريت و بيتجربگي نگذاريم و با تمام وجود درك كنيم كه مساله اشتباه ما نيست، بلكه تعمد جهانخواران به نابودي اسلام و مسلمين است، والا مساله فردي سلمان رشدي آن قدر برايشان مهم نيست كه همه صهيونيستها و استكبار پشت سر او قرار بگيرند. ترس من اين است كه تحليل گران امروز ده سال ديگر بر كرسي قضاوت بنشينند و بگويند كه بايد ديد فتواي اسلامي و حكم اعدام سلمان رشدي مطابق اصول و قوانين ديپلماسي بوده است يا خير ؟ و نتيجه گيري كنند كه چون بيان حكم خدا آثار و تبعاتي داشته است و بازار مشترك و كشورهاي غربي عليه ما موضع گرفته اند، پس بايد خامي نكنيم و از كنار اهانت كنندگان به مقام مقدس پيامبر و اسلام و مكتب بگذريم !
خيلي خوشحال ميشم اگه دوستان هم دانشگاهي، دگر انديشان و انقلابيون دو آتيشه هم انتقاد منصفانه اي را از كلام امام ارائه دهند. و ديگر توهم نداشته باشند كه انتقاد از امام و رهبري خط قرمز اين بسيجي هاست. با آرزوي شهادت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط محمد |
|
|
اقا شما رو به جان من فقط پنج دقیقه وقت بذارید و حرفهای آقا رو بخونید. بعد از گذشت ۲۷ سال از انقلاب شنیدن پاراگراف آخر از زبان آقا جگر آدم رو میسوزونه. برادر. خواهر. وقتی نمونده ها. من ان شاء الله حرف خودم رو به زودی میزنم ولی یادمون باشه که آقا جون وقت تنگ است.
حرفهای آقا رو با دقت بخورید!!! * نكتهى بعدى، مسئلهى نهضت توليد علم است، كه ما از شش هفت سال قبل از اين، اين قضيه را گفتيم، مطرح كرديم و دنبال كرديم. خوب، حالا بعضى از بحثهاى پيرامون اين مسئله، حقيقتاً وقت تلف كردن و خود را مشغول كردن است، كه: حالا اصلاً توليد علم معنايش چيست؟ آيا علم توليد كردنى است؟ آيا كشف كردنى است؟ (ما به ياد آن جمعى مىافتيم كه - البته سالها پيش براى ما نقل كردند - راجع به مسألهى سينما بحث ميكردند و پيش يك نفرى رفتند تا از او نظر بخواهند. ايشان گفته بود: حالا ببينيم آيا سىنِماست يا سىنَماست يا سىنُماست؟! اول اين را حل كنيم!) حالا كشف كردنى است، توليد كردنى است، تحقيق كردنى است؛ هر چه هست، مقصود معلوم است. ما مىگوييم پايهى فناوريهاى پيشرفته و رشد تمدن مادى، تمدن مرتبط با مسائل زندگى، دانش است؛ اگر بخواهيد اين دانش را از ديگران بگيريد و خودتان مصرفكننده باشيد، به هيچ جا نخواهيد رسيد. بايد اين دانش در داخل برويَد. فرق ميكند كه انسان يك چيزى را از ديگرى در حدى كه او ميخواهد به ما تعليم بدهد، ياد بگيريم و شاگردى كنيم، يا اينكه همواره شاگرد نمانيم؛ همانطور كه من مكرر عرض كردهام. هميشه كه نمىشود يك ملت شاگرد بماند. ما يك روزى در دنياى علم و مدنيت استاد بوديم؛ حالا به مرحلهى شاگرد تنزل پيدا كردهايم؛ يك مدت هم شاگرد بسيار تنبل بوديم!
نكتهى بعدى، مسئلهى ارتقاى رتبهى علمىِ حقيقىِ اساتيد است؛ و به روز بودن اساتيد. بايد ما ترتيبى بدهيم - حالا كار اجرايى و برنامهريزىاش به عهدهى آقايان است - كه استادِ ما وقت مطالعه كردن داشته باشد. استادى كه مثل بعضى از روضهخوانها در دههى محرم از اين مجلس به آن مجلس؛ «دو كلمه و دعايتان بكنم!»؛ از اين دانشگاه به آن دانشگاه، از آن دانشگاه به اين دانشگاه، اين استاد نميتواند دستگيرِ دانشجو باشد. خود اساتيد - من با اساتيد سالى يكى دو بار جلسه دارم؛ شايد بعضى از آقايان هم در آن جلسات بوديد و بعضى هم در تلويزيون ديديد - به اين معنا مذعناند و قبول دارند كه اين كمبود كار و مشكل آنهاست. البته تلاش معاش است و تقريباً ميشود گفت كه چارهاى هم ندارند؛ اما بايد شما اين را تأمين كنيد. عرض كردم، مسئولان اين بخش شماها هستيد. به شما بايد گفت: اين را بايد دنبال كنيد، برايش فكر كنيد. استاد براى دانشجو بايد وقت بگذارد؛ استاد بايد در اتاقش بنشيند تا دانشجو بيايد از او بپرسد و حرف بزند. نه اينكه بيايد مثل معلم دبستان يا دبيرستان، در كلاس يك درسى بدهد و بعد هم گچ را بيندازد و خداحافظ!
ذهن جوان دانشجو، ذهن پرسشگرى است؛ اين خيلى چيز خوبى است. بعضى خيال ميكنند اين نقطهى ضعف است؛ نه، اين نقطهى قوّت است. گاهى اينقدر از ما نمىپرسند كه دلمان ميگيرد؛ ميگوييم بپرسند تا بتوانيم يك چيزى را بگوييم. دانشجو بايد بپرسد، تا آنچه را كه ميشود گفت، به او بتوان گفت. بهترين كسانى كه ميتوانند در مسائل دينى، اعتقادى، سياسى، معرفتى، توحيدى، پرسشگرى كنند، جوانانِ دانشجو هستند. با اين زمينه و استعداد، ما بايستى براى محيط دينى دانشجو و فضاى تربيتى، دينى و فرهنگى دانشگاهها تلاش كنيم. در همين زمينه، مسئلهى اعتماد به نفس ملى را - كه حالا چون متداول است، ميگويند غرور ملى؛ چون كلمهى غرور، كلمهى قشنگ خوشمعنايى نيست؛ اما حالا متداول است. مراد همان احساس افتخار و اعتماد به نفس ملى است - بايد در دانشجو زنده كرد.
يك نكتهى ديگر، مسئلهى جريانهاى دانشجويى است. حركت سياسى دانشجويان و كار سياسى در دانشگاهها چيز مثبتى است. من سالها پيش در همين حسينيه، يك جملهاى گفتم كه آن وقت بعضى از مسئولان هم گلهمند شدند. آن جمله راجع به تحرك سياسى دانشجويان در دانشگاهها بود؛ اين لازم است؛ نه فقط براى اينكه دانشجو تخليه بشود. بعضى خيال ميكنند كه تحرك سياسى دانشجويان در دانشگاهها، فقط فايدهاش اين است كه اين جوان يك خُرده تخليه بشود؛ نه، اين جوان را ما براى فرداى ادارهى كشور لازم داريم. اين بايد سياست را بفهمد؛ مغزش در زمينهى سياست، مغز پخته و كارآمدى باشد؛ والّا فريبش ميدهند و زمينش ميزنند. اين حرفها را بايد بگوييم، تكرار بكنيم و اينها را فقط موعظه هم تلقى نكنيد. من خواهشم از رؤساى دانشگاهها و رؤساى مراكز تحقيقاتى و هم از آقايان وزرا و هيئترئيسههاى وزارتخانهها كه اينجا تشريف داريد، اين است كه، سخنانى كه ما به شما عرض كرديم، موعظه نيست و اينطور نيست كه يك منبر رفتيم و حالا يك تذكراتى داديم؛ نه، اينها اجرائياتى است كه لازمالاطاعه و لازمالاجراست. بايد اين كارها را بكنيد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 18:59 توسط محمد |
|
|
صاحب این وبلاگ در میدان های نبرد حق علیه باطل و با ورود سرزده ترکش صهیونیستی به قلبی مالامال از شوق دیدار خداوند به فوز عظیم شهادت نائل شده است. از تمامی دوستان و نزدیکان خواهشمندیم زین پس کامنت های خود را به دست ملائکه الله برسانند. کاش می شد روزی این پیام بر روی وبلاگ من هم حک می شد ولی خوب ... شما دل خودتون رو خیلی صابون نزنید که بنده فعلاً در پشت جبهه مشغول دعا و خدمت هستم و اگه قرار بود شهادت را به امثال بنده هم بدهند شما که از دوستان من هستید از خصوصیات بارز شهید چه چیزی میخواستید بگید گذشته از شوخی اخیراً یکی از رفقا گفت که رفته بوده طرح ولایت و یکی از بچه های 84ای گفته ما باید این کتابها رو بخونیم تا مثل محمد جلال ایدئولوگ بسیج بشیم!!! وقتی برای مجتبی تعریف کردم با هم حدوداً چند دقیقه ای رو پشت تلفن مشغول خنده بودیم و مجتبی اصرار کرد که اون رو روی وبلاگ بگذارم و من هم با اکراه این کار رو کردم. ولی من باید به تمامی رفقا بگم که گریه داره نگاه و آرزوی بچه های ما برای رسیدن به ملعبه ها و بی اصالتیها. من واقعاً اگه چنین بسیجی رو ببینم که از ایدئولوژی امام و آقا فرار کرده و فلان فرد کذایی درپیتی رو به عنوان ایدئولوگ میشناسه حتماً جلوش می ایستم. ضمناً اگه این دوست عزیز رو پیدا کنم حتماً اصالت ها رو براش جا میندازم تا به اندازه خوبی بتونه سرش رو بالا بگیره و جایگاه و منزلت خودش رو دقیقتر بشناسه و بدونه که وظیفه او فتح سنگرهای کلیدی جهانه نه ایدئولوگ بسیج شدن. به قول امام اینها عَرَض است و به قول سعید قاسمی چرا به چپ و راست میزنی، هدف رو درست تشخیص بده وبزن وسط هدف. بگذریم. 13 مرداد 1385 هم تابلو سفارت بریتانیا پایین آمد. خدا توفیق داد ما هم وسط معرکه بودیم و از کلیت کار هم دفاع میکنم. البته چون این تیپ حرکت ها اعتقادی ست و اصولاً با نمادین کارها کاری نداریم خیلی سعی نکنید دو دو تا چهارتا کنید و بگید که این کارها برای جامعه هزینه داره. من خودم با یه جای این تیپ کارها مشکل دارم و اونم اینکه ایدئولوژی کار به صورت شفاف برای ملت باید تشریح بشه. کلام امام و آقا جلوی چشم ماست. حوادث دنیا هم که بیخ گوشمونه، به لطف ملائکه و پادرمیونی پیامبران، به قاعده یه نخود عقل و شعور هم از دریای رحمت الهی نصیب ما شده. پس عبرت تاریخ، تحلیل دقیق و عمل استوار تا پای جان. البته زمزمه هایی هم برای تسخیر سفارت انگلیس برای همین جمعه گذشته در جریان بود که ما از اول گفتیم تا ایدئولوژی استوار و خدامحور و همچنین برنامه ریزی دقیق وجود نداشته باشد این کار شدنی نیست که شکر خدا محقق هم نشد. امروز امت مسلمان دنیا باید بدونند که ما با قدرتهای ظالم دنیا اول نبرد ایدئولوژیک داریم و بعد نبرد تن به تن. و لازمه آمادگی این نبرد هم پرداختن به اصالت اسلام ناب است یعنی عبودیت خدا. اگه مانع شرعی نباشه دست تمامی دوستانی که منت میگذارند و نگاههای ما رو نقد میکنند، می بوسم! ضمناً چون اینترنت دانشگاه اوایل هفته قبل قطع بود و بعدش هم رفتیم تا به بابا و ننهمون توی یه سری کارها کمک کنیم نتونستم آپدیت کنم. بی زحمت حلال کنید، یادتون نرهها، بعداً شر میشه و نمیگذاره ما شهید بشیم! با آرزوی شهادت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:43 توسط محمد |
|
|
چهارشنبه ظهر هفته گذشته بالاخره بعد از دویدن برای خرید کاغذ برای تبلیغات و لباس خاکی تونستیم خودمون رو به بهشت زهرا، محل یادمان شهدای جهان اسلام برسونیم. تمام رسانههای خارجی برای ارسال خبر به اون ینگه دنیا در اون آفتاب داغ اومده بودند و خبر گزاری کشور اسلامی من از بابت اینکه این حرکت دانشجویی و مردمی و غیر نظامی با بحث امنیت ملی منافات داره منع خبری شده بودند. رفقا داشتند پشت تریبون حرف دل میزدند و بچه ها آرام آرام آماده حرکت به سمت لبنان بودند. بعد از اینکه بیانیه هم خوانده شد بچه ها با شعار «خیبر، خیبر یا صَهیُون جَیشِ محمد قادِمون» سوار بر اتوبوسها شدند و به مرقد امام رفتیم و بعد از وداع از امام و شهدا و صرف ناهار حرکت ما آغاز شد. بعد از اینکه از شهرهای زنجان و تبریز که برنامه هایی را هم برای استقبال از بچه ها ترتیب داده بودند عبور کردیم در روز پنجشنبه، اول رجب که به آن روز آرزوها میگویند به هزار متری مرز رسیدیم. بچه ها برای اینکه بتونیم از مرز رد بشیم یه تعداد صلوات نذر کرده بودند که بین بچه ها تقسیم کردند و رفقای مسئول هم برای رایزنی به سراغ مسئولان ذیربط رفتند. اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که وقتی نماز و دعای کمیل رو خوندیم بچه ها داخل سوله مستقر شدند. به بچه ها گفتند که بی کله بازی در نیارند و سر خود از مرز رد نشوند که ظاهراً جاسوس های موساد در این اطراف مستقرند و چند روز پیش هم چند نفر طی یک سری درگیری ها کشته شده اند. بچه ها رو داخل سوله جمع کردند و مسئول کاروان هم که یه مقداری از بی نظمی موجود شاکی بود گفت امشب رو غنیمت بدونید و این رو کاملاً درک کنید که اگه از مرز عبور کردید ممکنه هر اتفاقی برای شما بیفته و سنگهای خودتون رو وا بِکَنید و اگه وصیتی هم دارید بنویسید و دعا رو هم فراموش نکنید. ضمناً گفت که اگر با خواسته های ما موافقت کردند و گذاشتند تا تمام اعضای این کاروان بدون کوتاه آمدن از ایدئولوژی و حتی ظواهر کاری خود از قبیل پرچم حزب الله و سربند و چفیه و لباس خاکی و ... از مرز عبور کنند که فبها المراد اما اگر مخالفتی صورت گرفت ما پایداری می کنیم تا نتیجه مطلوب به دست بیاید. یه آقا سید روح اللهی توی جمع داشتیم که طلبه بود و از اصفهان اومده بود و خیلی با حال بود که یه دفعه ای قاطی کرد و گفت ما اومدیم تا خاکستر بشیم. ما باید بتونیم از مرز رد بشیم. یه لحظه به اون خیلی حسودیم شد که اینقدر استوار در آرزوی شهادت بود. بعد همین آقا سید اصل حکم مراجع رو که همگی روی اون اتفاق نظر دارند، راجع به جهاد دفاعی از سرزمین های اسلامی و اینکه بر هر مسلمانی واجب است رو تبیین کرد و بعد هم یه صحبتی پیرامون گذر نامه و گذرنامه جمعی و اینکه بعضیها گذرنامه هاشون شهرستانه و باید براشون بفرستند شد و اون شب دیگه بچه ها به حال خودشون آزاد بودن. بعد از نماز صبح بچه ها یه خواب کوتاه داشتن و بعدش هم ورزش صبحگاهی داشتیم که همه فریاد می زدن «ماشاء الله حزب الله». بعد از صبحانه رفتیم داخل شهر بازرگان یه سری بزنیم که دیدیم همه دارند چپ چپ به ما نگاه می کنند و البته یادمون هم نرفته بود که ممکنه جاسوس هم وجود داشته باشه. یه بنده خدایی هم اومد و هی می گفت من خمینی رو دوست دارم و نمی دونم فلان طرح رو تو کشور من دادم و فلان کار رو من کردم و چه و چه . . . که از ما حرف بکشه و ما هم فقط به اون گفتیم که ان شاء الله خدا قبول کنه و رفتیم. یه بنده خدا دیگه هم که فکر می کرد ما از لبنان اومدیم به من و محمد و مهدی و رضا گفت «السلام علیکم یا حزب الله». وقتی برگشتیم دیدیم که مسئول ما میگه اونهایی که پاسپورت دارند ظاهراً مشکلشون حل شده سوار اتوبوس ها بشن. ما که پاسپورتمون همراهمون نبود و شهرستان بود و حقیقتش قضیه رو هم جدی با پدر و مادرمون مطرح نکرده بودیم (و البته بعداً فهمیدم که مادرمون شبها چند ساعت به خاطر ما گریه میکرده و ما شرمنده اش شده بودیم) و می خواستم تا قضیه کاملاً عملیاتی نشده اونها رو توی دلشوره نذارم ولی محمد علیپور که گذرنامه داشت به من سفارش کرد که لَپ تاپش رو به تهران برسونم که بعد از شهادتش قولش رو به یه نفری داده و یه سربند قرمز یا زهرا هم به من داد و گفت که برای سید مصطفی است و به دستش برسون. همدیگه رو بغل کردیم و با چند نفر بقیه هم که گذرنامه داشتند وداع کردیم و بچه ها به سمت مرز ترکیه حرکت کردند و بچه ها صلوت های نذری خودشون رو می فرستادن تا ان شاء الله کار بقیه هم جور بشه. زنگ زدم به مجتبی وصیت خودم رو بگم تا بعد از عملیاتی شدن قضیه اون هم با پدر و مادرمون در میون بذاره ولی تا اون موقع ممکن نشد تا با مجتبی صحبت کنم. بعد از چند ساعت دیدیم رفقا آمده اند و همه بچه ها باید برن به نقطه صفر مرزی. بعد فهمیدیم که حضرات بهانه آورده اند که عبور از مرز با این تشکیلات و با این ظاهر خلاف امنیت ملی است و بچه ها متوقف شده بودند. می گفتند اگر می خواهید عبور کنید باید یا توریست باشید یا زائر که هیچ تناسبی با ایدئولوژی کار نداشت. چون هدف صِرف رسیدن به لبنان نبود. هدف این است که یک خط شکنی صورت بگیره و با عبور از کشورهای اسلامی ایران، ترکیه و سوریه و با اعلام اینکه یک کاروان دانشجویی و مردمی در حالت غیر نظامی به لبنان از طرف ایران اعزام شده، تلنگری برای مسلمانان کشورهای عربی و شیوخ عربی باشه و به آنها بگوییم : به کدامین سفر آواره و سرگردانید فرصتِ کوچِ سر قافله برگردانید جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید به غنایم که رسیدیم به ما پیوستید کسی از پنجره بسته خروشی نشنپد هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید و فریاد بزنیم که امروز سپاهیان محمد(ص) را نسل سوم انقلاب اسلامی می سازند و سردمداران کشورهای عربی برای حفظ منافع خود حتی حرکت حزب الله لبنان را تقبیح می کنند. بچه ها آرزوی رسیدن به لبنان را داشتند البته نه با تغییر ایدئولوژی و یا حتی تاکتیک خود. مگر ما در لبنان به جز امداد رسانی، جمع آوری زباله، بیرون کشیدن ملت از زیر آوار و ... کار دیگری هم می توانستیم با دست خالی بکنیم که آقایون احساس کردند که حرکت به ضرر امنیت ملی است. با اینکه از زبان یکی از پاسداران که از زیارت حرم حضرت زینب می آمد جویای حال ملت لبنانی شدیم و او می گفت که بچه های حزب الله می گویند اصلاً از کشورهای دیگر کسی نباید در صحنه نبرد حضور داشته باشد زیرا که صهیونیستها با رسانه های قوی خود گوش دنیا را کر می کنند که دخالت نظامی از کشورهای دیگر وجود دارد. و بهترین کمک دعا و کمک مالی است و خانواده های بی سرپناه در حرم حضرت زینب مستقر شده اند. ما با اینکه این حرفها رو شنیده بودیم کاملاً مصمم بودیم تا خود را به لبنان برسانیم و اعلام بکنیم که ما نیز با شماییم حتی اگر نقش ذره ای روحیه را برای مجاهدان راه خدا بازی کنیم. ما آماده بودیم ولی با همین ظاهر و با همین عقیده که ما کاروان اعزامی از جمهوری اسلامی ایران هستیم و نه یک زائر یا توریست که اگر اینگونه می خواستیم اصلاً لازم به حرکت جمعی نبود. به زیارت حرم حضرت زینب(س) می رفتیم و بعد هم به مرز لبنان. لذا تحصن را در نقطه صفر مرزی شروع کردیم. ظاهراً چند صد نفر از پلیس ترکیه در مرز مستقر شده بودند و چند نفر هم مسلح به دکل دیده بانی سر مرز ترکیه آمده بودند تا موضوع را ارزیابی کنند. ظاهراً CNN و BBC مانور مفصلی روی این موضوع داده بودند که عده ای تندرو از ایران عازم لبنان هستند. العالم هم گزارش مفصلی از موضوع داده بود. با بچه ها شعارهایی رو آماده کردیم و روضه خواندیم و سینه زدیم. بچه بعد از این تصمیم گرفتند که تحصن را ادامه بدهند و برنامه هایی را از قبیل نامه نگاری به ملت مسلمان دنیا به سه زبان و تهیه بیانیه و ... هم مد نظر داشتند و الان هم عده ای از دوستان سر مرز مستقرند و ما هم که بی لیاقت بودیم حدود ساعت 1 شب به سمت تهران حرکت کردیم. بنده به شخصه از اینکه در رسیدن به هدف ناکام بودم ناراحت نیستم که لااقل تکلیف را تا آنجا که در توانمان بود انجام دادیم و حسرت و ناراحتی من از آنجایی است که در آنجا دانشجو و طلبه و حتی پیرمرد 70 ساله هم دیدم که خیلی از امثال من جلوتر بودند و دیشب به فرزاد سمیع داشتم می گفتم که ما هنوز خیلی کار داریم تا به این حرف امام اعتقاد پیدا کنیم که: «من با اطمینان می گویم که اسلام ابرقدرتها را به خاک مذلت می نشاند. اسلام موانع بزرگ داخل و خارج محدوده خود را یکی پس از دیگری برطرف و سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد کرد.» با آرزوی شهادت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:25 توسط محمد |
|
|
جناب شهر آشوب، علي جان، آقا مجتبي، جواتي، با مسما، متين مقصودي، شهدا، اگر به قصد لذت نباشه همه شما رو دوست دارم و براي همه شما در مشهد دعا كردم. ضمناً امروز از مشهد آقا امام رضا برگشتم. و دلم گرفته[گریه]
بچه ها هم دارند سعي مي كنند دل من رو باز كنند البته به وسيله طنز و متلك و تلمبه و ... ان شاء الله فردا يك كامنت مفصل از اردوي مشهد خودم و براي همه بچه ها ميگذارم تا حالش رو ببريد. علي ميگه وقت نمازه. التماس دعا با آرزوي شهادت[گل] |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:7 توسط محمد |
|
|
آقا طلبيده و امروز اگه خدا بخواد عازم مشهد مقدس هستيم.
به قول يكي از رفقاي ما كه التماس كنيد تا دعاتون كنم!!! دعاگوي همه رفقا و مؤمنين هستيم. و سلام شما رو بدجوري به آقا ميرسونم كم كم داره ديرم ميشه! حلال كنيد. با آرزوي شهادت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:22 توسط محمد |
|
|
جونم اسیر دلبره دیوونه و دربدره قلبمو من میدم برات هدیهی روز مادره مادر من مبارک است. خواهران مسلمان من مبارک است. زنان مسلمان عالم، مبارک است انشاء الله و به قول آخوندا که اسعد الله ایامکم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید، این عزت و سربلندی زنان مسلمان را. ایام ولادت خانم حضرت زهرا(س) بود دلم نیومد چیزی ننویسم. فاطمه (س) پا بر زمین گذاشت و خدا به علی(ع) و محمد (ص)گفت «لَو لا فاطِمَه، لَما خَلَقتُکُما». حالا دوستان تازه به دوران رسیده بیایند و بگویند بین مسلمانان کنداکسیون دفع تبریز از زنان راه انداختیم! واقعاً انتظار داری من به اینها چیزی بگم. این دوستان با این چیزها خوشحال و با نشاطند، خوب بگذاریم محظوظ باشند. اصلاً، ول کن بابا. اینقدر دلم خونه که به قول آقا هر چی بگم، مثنوی در میآد. روز عیدی برای چی الکی اوقاتمون رو تلخ کنیم. اصلاً قصد ندارم در فضایل مادرم زهرا سخنرانی کنم که زبانم قاصر است. از اینکه جسورانه میگویم مادر، دلیلش اینه که من از طرف مادر خودم به وجود نازنین رسول الله کانال زدم و با اغماضاتی بچه سید محسوب میشم. (یعنی مادر من سیده است) دو سال پیش چنین، روزهایی یکی از سرنوشتسازترین روزهای زندگیام بود که مجتبی هم در جریان کامل اون است، حسین و سید مصطفی و برو بچههای دیگه هم که اینقدر در جریان بودند که بعضاً (منظورم سید مصطفی نیست ها، فکر بد نکن) جریان آنها را برده است. ببینید، اینجوری به من نگاه نکنید. خوب حتماً معذوریتی دارم که نمیتونم اون موضوع رو بازگو کنم. حالا ان شاء الله یه فرصت مناسب. حاج آقای فلاح یه خاطرهای برای ما میگفت، جالبه اگه بشنوید. و اون اینکه یه موقعی وقتی ایشون در بیمارستانی تشریف داشتند یه آقایی اونجا بود که وقتی کار داشت بلند و با ابهت داد میزد، «آقام علی». و یه پسر بچهای میاومد و کارهاش رو انجام میداد. حاجی میگفت وقتی این کلام رو میگفت تمام بدنم میلرزید. بعدها فهمیدم که علی اسم پسرشه و به خاطر ارادتش به امیرالمؤمنین اون رو آقام علی صدا میکنه. من هم میتونم پیشنهاد کنم اگه اسم فرزندتون یا خواهرتون یا همسرتون فاطمه است برای چند روز هم که شده اگه خواستید اون رو مخاطب قرار بدید با تمام وجود صدا بزنید «خانم فاطمه». اما اگه نام مادرتون فاطمه است فقط بگید مادر. نمیدونم چرا یه دفعه به یاد خانم امالبنین افتادم. ولی خدا قسمتتون کنه همچین ایامی مدینه باشید و یه شاخه گل بگیرید دستتون وبین حرم رسول الله و بقیع حیران شوید. آخ مدینه، نه کوچه بنی هاشمی داشتی نه مرقد فاطمهای. آخرش عین ادبیات شهدا شد و الانه که جناب شهرآشوب به ما گیر بده که شما کپی ناشیانهای از صحبتهای امام و آقا و شهدا رو باز تکرار کردید و حرفی برای گفتن ندارید. پس ما رفتيم. باقی زیاده است. با آرزوی شهادت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:47 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
محسن چيت چيان محمد حسین امینی سيد محمد انجوي نژاد علی طاهری مجتبی حاجی قاسمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین | ||
|
هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 |
||
|
RSS
|